ميرزا محمد على وفا زواره اى
114
تذكرهء مآثر الباقريه ( فارسي )
هركه خواهد برشمارد مدحتت در روزگار * بايدش بر گردن خود ، سبحه از گوهر « 1 » گرفت تا به پا گرديده گردون است و ماه و خور بهجا است * تا جهان بايد ضيا از خسرو خاور گرفت عمر « 2 » وجاهت جاودان و نيكخواهت شادمان « 3 » * دشمنانت را جسد اندر حسد ، آذر گرفت و له ايضا فى القصيدة اى پاسبان بام تو ، كيوان روزگار * ايوان توست برتر از ايوان روزگار تابان به روزگار ، ز راى تو لمعهاى است * مهر و مهى كه آمده تابان روزگار اوّل حديث مدح تو را مىكند بيان * بگشود هركه لب به دبستان روزگار جام جهاننماى كه گويند ، راى توست * پيدا بود به پيش تو پنهان روزگار اى بىقرين دهر كه همچون تو در هنر * چشم فلك نديده در اقران روزگار سامان روزگار ، بدينسان ز علم توست * علم تو گشته باعث سامان روزگار ور روزگار ، آنچه تو خواهى چنان كند * با حُكمت ، اينچنين شده پيمان روزگار آنى كه روزگار به فرمان ، تو را بود * گر خلق عالم است به فرمان روزگار آن بىنظيرْ ذات گرانمايهاى كه نيست * آوردن نظير تو امكان روزگار ترتيب مجلس تو دهد روزگار و هست * اين مهر و ماه ، مجمره گردان روزگار جمعيتش به دست تو اوّل قضا نهاد * هر خاطرى كه گشت پريشان روزگار تا دامن تو در كف خلق جهان نهاد * برداشتند دست به دامان روزگار در روزگار ، نام تو تا شهره شد به جود * پيشت بخيل ، قلزم و عمّان روزگار در اين بلد كه پشت و پناهش وجود توست * مسكين غريبىام ز غريبان روزگار « 4 » بر هر طرف كه افكندم ، صدمهاى زند * من ماندهام چو گوى به چوگان روزگار
--> ( 1 ) - سبحهء گوهر ( 2 ) - عزّ ( 3 ) - در نيكخواهى شادمان ( 4 ) - ( با بيت بعدى جابهجاست )